سيد صادق سجادى

399

تاريخ برمكيان ( فارسى )

عرضه داشت كه جمله سران لشكر با پسران سليمان كرد آمده‌اند و عرضه‌داشت دارند كه در ايّام گذشته پدر و جدّ امير المؤمنين ما را نيكو داشتى و در ترفيه احوال ما مبالغه‌ها نمودى مگر ما ايشان را به كار مىآمديم و امير المؤمنين را به كار نمىآئيم . پس امير المؤمنين ما را دستورى دهد تا ترك چاكرى دار الخلافه گيريم و بر سر كار خويش رويم و ضيعت و زمين پاره كه داريم گرد زراعت آن برآئيم كه ما بدين طريق كه امير المؤمنين مىدارد خرسند نه‌ايم و اوقات گذر ما نمىشود « 1 » . فضل ربيع گفت كه من ايشان را گفتم كه اين معنى به فرصت عرضه توان داشت . اين زمان امير المؤمنين در خلوت آسوده است و محل نيست . ايشان گفتند كه لا و اللّه همين زمان پيغام ما ترا به خدمت امير المؤمنين مىبايد رسانيد كه بيش از اين طاقت نداريم . و چون ايشان اين بگفتند من خواستم تا بفرمايم كه سر پسران سليمان را از تن بردارند كه در سر ايشان فسادى معاينه مىكردم . ايشان را چه محل باشد كه لشكر بر ايشان گرد آيد و اين نوع گستاخانه پيش آيند . هارون الرّشيد سوى ابو الحسن علوى بديد اعنى حدّ عقل و كاردانى فضل ربيع را ديدى ، بعد از آن خليفه ، فضل ربيع را فرمود كه برو و پيغام من بديشان رسان كه هيچ شبهه نيست كه در باب شما تغافل و تقصير بسيار كرده‌ام و شما را در رنج و تعب داشته و مرا با شما حاجت پيش از آن است كه جدّ و پدر مرا بود . من پيش ازين بدين سبب كه . . . « 2 » در ميان بود به احوال شما نمىپرداختم . اكنون ازين مهم فراغ حاصل شده است . شما را غم‌خوارگىها كنم و به آسايش و راحت رسانم و عذر تقصيرات گذشته بخواهم . فضل ربيع گفت اين‌چنين پيغام نبرم ، چه در خور آن متمرّدان نباشد « 3 » . خليفه به هم برآمده او را دشنام داد و گفت ترا چه محل باشد كه آنچه من خواهم تو بر آن كار اعتراض كنى ؛ برو و آنچه گفتم بديشان برسان . چون فضل بازگشت « 4 » امير المؤمنين روى سوى من كرد و گفت كه عقل و دانش و رأى و رويّت فضل را ديدى ، اين‌چنين كسى را به جاى جعفر و يحيى مىخواهى نصب كنى ؟ فضل بار آمد و گفت كه پيغام امير المؤمنين به پسران سليمان و آن جماعت كه بر ايشان گرد آمده‌اند رسانيدم . همگى از اسب فرود آمدند و سر بر زمين نهادند و اميدوار بازگشتند و گفتند ما همه بندگان امير المؤمنين‌ايم . اگر نيكو دارد از خداى تعالى ثواب يابد و اگر نيكو ندارد از آن نيز بحلّ است . ما پروردهء اين خاندانيم جان را فداى او

--> ( 1 ) . در متن چنين است . ( 2 ) . كلمه‌اى در اينجا خوانده نشد . ( 3 ) . متن : باشد . ( 4 ) . متن : باز گفت . تصحيح از اساس .